پناه برده ایم به شب
چه رخوتی عزیزم، آخ چه رخوتی. پلک هایم همیشه سنگین، ذهنم همواره کرخت. تنبلی قاصدک های پیر شده ای که هیچ بادی آنها را تکان نمی دهد. کارهای روی هم تلنبار شده، اتفاق های موکول به بعد، تمام نشدن های در پی آغاز نکردن. خواب عزیزم خواب. شیرین ترین لحظه های روزم آن چند دقیقه ی قبل از به خواب رفتن است. بعد انگار در همان لحظات کسی بیدارت میکند. صبح میشود. خیلی ناگهان، بسیار بی موقع.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 5:55 توسط مکث
|
البته که این تمام من نیست