به خودم
مقاومتی که به نوشتن رساله م دارم در هیچ بخش دیگه ای از زندگیم تجربه نکردم. بابت نوشتن هر پاراگراف در حال " جان کندن" هستم. بی حوصله، کم تمرکز با میل بینظری در به تعویق انداختن تا ابد. انگار توقع دارم ناگهان غول چراغ جادو ظاهر بشه و همه چیز رو در چشم بهم زدنی مهیا کنه. خودم رو در جلسه ی دفاع ببینم و تمام. متاسفانه معجزه ای در راه نیست. زمان داره از دست میره و من باید تکونی به خودم بدم. هر بار خودم رو توجیه میکنم که کارش خیلی زیاده، گیر و ایرادات رفع نشدنین، تازه بعد نوشتنش استخراج مقاله و چاپ و غیره هفت خوان رستمه. تنبل درونم میگه تو افسرده شدی، سطح پایین انرژیت مال همینه، توان و تمرکز نداری، خیلی روزای سختی رو پشت سر گذاشتی. توجیه گر درونم میگه تازه دوری، دسترسی به استادات و هیچ نیروی کمکی نداری، با ایمیل کار راه نمیفته. کلافه ی درونم میگه اصلا ولش کن بالاخره یچزی میشه دیگه.
اومدم اینجا و همه ی اینها رو نوشتم چون آخر هفته یعنی شنبه و یکشنبه قرار بود بشینم پای کارا که ننشستم و فقط وقت تلف کردم. امروزم قراره تفسیر کنم بخش آماری رو و خب از صیح که رسیدم به گلدون ها سر زدم، رفتم یه بطری آب خریدم، ایمیل چک کردم، اینستا پست گذاشتم، اینجا اومدم و الانم مچ خودم رو گرفتم که هر کاری میکنم تا کاری نکنم. خلاصه که دختر جان جمع کن خودت رو! جمع کن.
البته که این تمام من نیست