نیکی،

دست هایم بوی گشنیزهای تازه ی گلدان را گرفته. نور پاشیده روی میز و هوا جای پاییز به بهار نزدیک است. یک روز برایت خواهم گفت که ماه ها چطور از پی هم می گذشتند و دنیا چطور گیر افتاده بود. انتخاب های محدود و گره های نامحدود. آنچه از توان ما خارج می شد زندگی نبود، توان تحمل عدم قطعیت ها بود عزیزم.