اینجا چراغی روشن است
که من آن کورسوی امیدم
تاريك
مادرش مرد.
دو تايي پاي تلفن اشك ريختيم. چقدر جنگيد، چقدر بي فايده جنگيد.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور ۱۴۰۰ ساعت 9:54 توسط مکث |
البته که این تمام من نیست
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
دی ۱۴۰۳
مهر ۱۴۰۳
شهریور ۱۴۰۳
خرداد ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
آذر ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
مرداد ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
خرداد ۱۴۰۲
اردیبهشت ۱۴۰۲
فروردین ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۱
آبان ۱۴۰۱
مهر ۱۴۰۱
شهریور ۱۴۰۱
مرداد ۱۴۰۱
تیر ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اردیبهشت ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
بهمن ۱۴۰۰
دی ۱۴۰۰
آذر ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
مهر ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
تیر ۱۴۰۰
خرداد ۱۴۰۰
اردیبهشت ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
اسفند ۱۳۹۹
بهمن ۱۳۹۹
دی ۱۳۹۹
آرشيو
پیوندها
همشهري داستان
وصله پينه
شبيه خودم
باد ما را خواهد برد
كاشي ها را خيال من آبي مي كند
سايان
تلخند
و پرسه هايي كه تا ادامه مي روند
دستان
خيال خيس سالهاي انتظار
ناردونه
پلك نيمه باز
من و گنجشك آ
آبلوموف
روي خط استوا
نسرينا
نيكولا
لينك زن
BLOGFA.COM