هر آدمی یک روزی می میرد.

هر آدمی یک جوری می میرد.

در این باره حرف نمی زنیم. اضطراب مرگ از چهار دغدغه ی اصلی بشر است. حتی باقی دغدغه ها یک جوری به مرگ وصل می شوند. جاودانگی، پوچی، تنهایی! روش های کلاسیکی مثل بچه دار شدن، خلق آثار هنری، تلاش برای رسیدن به شهرت و نام ماندگار یا حتی امیدواری در به یاد ماندن در ذهن عزیزانمان متداول ترین روش های غلبه بر هراس از مرگ هستند. امیدواری به این که بخشی از ژن ها ما توسط فرزندانمان به حیات ادامه دهند، یاد و خاطره مان در بخشی از تاریخ حفظ شود یا نام خانوادگی مان توسط اولاد ذکور باقی بماند شاید مگر کمی از این وحشت ناخودآگاه کم کنیم.

همه ی ما خواهیم مرد. چه پس از یک زندگی طولانی، چه در میانه ی سنی که توقع نداریم. چه ردی از ما به جا بماند، چه بسرعت فراموش شویم. بی مدرسه ای به ناممان، فرزندی از خونمان یا اثری مشهور که یادآورمان باشد. با دوست های بسیار، یا در تنهایی، در گمنامی یا شهرت. محبوب باشیم یا منفور.

فکر میکنم مرگ من ربطی به اضطراب خواهد داشت. نه اضطراب مرگ. همین ماهیت مستقل اضطراب. دلواپسی شبیه رشته ای نامریی به بی اهمیت ترین جزییات زندگی من آمیخته. یک روزی یک جور مربوط به همین داستان می میرم.