مثل آخرين تماس

من از آن آدم هام كه دوستت دارم را توي دلم نگه نميدارم. حسرت بغل كردن، ابراز دلتنگي يا بيان هيجان لحظه به دلم نيست. به عمو هزار بار گفته بودم دوستت دارم. بابا را صد هزار بار بغل كرده ام. خاله هايم را هم، دوستانم را هم. در خيابان، در ميهماني، من از آن آدم هام كه حسرت كاش ميگفتم به دلش نيست. اگر نگويم همه ي اينها از همه سلول هاي تنم بيرون ميزند. مثل ديشب كه ناهشيار و توي خواب بلند شده بودم، سر پسره را گرفته بود توي دستم، ناز كرده بودم، بوسيده بودم و بعد دوباره خوابيده بودم بدون اينكه متوجه باشم. انگار عشق ورزيدن بخشي از هويتت بشود، نمي تواني زير هيچ ادا و سياستي قايمش كني. امروز كه هورمون ها ولم كرده بودند و پي ام اس رفته بود هزار بار دور رنگ درخشان فنجان هاي جديد چرخيدم، براي آدم ها پيغام گذاشتم، نور كم رمق زمستانه توي خانه را ستايش كردم و به اين فكر كردم كه آدمي ادامه ي آدمي است.

گوش نمي كنند

از من مي شنوي از چيزي كه شرايط را عوض نميكند حرف نزن، يا براي كسي حرف بزن كه بعد تر به آنچه تجربه ميكني پشيماني اضافه نكند. بهترش همان كه حرفي نزني، حرفي نزني.

گوش نمي كنند

از من مي شنوي از چيزي كه شرايط را عوض نميكند حرف نزن، يا براي كسي حرف بزن كه بعد تر به آنچه تجربه ميكني پشيماني اضافه نكند. بهترش همان كه حرفي نزني، حرفي نزني.

دلم براي اعتمادي كه عمو بهم داشت تنگ شده. براي آن تصور قشنگي كه از من داشت. براي آن حس اعتماد به نفسي كه مي داد. انگار پنج ساله ام، از همه چيز مي ترسم. جرات تمام كردن ندارم، جرات امتحان كردن ندارم، جرات ادامه دادن يا حتي آغاز كردن ندارم. هزار بار جمله ي مثل هميشه اشتباه مي كني توي سرم تكرار مي شود. "مثل هميشه" اش بيشتر از همه. راستي راستي همينقدر بي دست و پا شده ام؟ همينقدر منفعل؟ همينقدر شكننده؟ 

 

سبز

مامان باور نمي كند كه غمگين نيستم، اما نيستم. فقط تماشاي ناگهاني آنهمه خاله و خاله زاده در ويديو كال ناگهان قلبم را از احساسات لبريز كرده بود. گريه ام گرفت، دلم تنگ شد. باقي روز اما پي زندگي بودم، مزه ي خورشت كرفس عزيزم، برنامه ريختن براي شبِ بعد و فراموشي آن هجم از دوري. به برگشتن فكر نميكنم، پر هزينه، پر ريسك و پر دردسر است. يك ماه قرنطينه و احتمال آنهمه گرفتاري خارج از توان آنچه از من باقي مانده است. به عادي شدن شرايط هم فكر نميكنم. در مجموع، از هرچه در چارچوب تخمين و زمان در اجتنابم. ميترسم از اميدواري. انتظار نمي كشم. منتظر بودن فرساينده است.

پ.ن:معامله سر نگرفته هنوز، اميد هست اما معلوم نيست سود ده باشد.

حتي اين گوشه ي دور از دنيا دكتري كه از آنهمه دوره ي درماني جواب نگرفته دست به دامن بهانه ي اضطراب مي شود. خسته اي؟ خيلي كار ميكني؟ 

من نه، مغزم خسته است، مغزم خيلي كار مي كند، خيلي بي فايده، خيلي بيهوده.

وقتش رسیده که طلسم بشکند

آدمی توالی آرزوهای تمام نشدنی است.

من که اینجا نشسته ام، در این گوشه ی دور از همه چیز، فرو رفته در صندلی و قوز کرده پشت لپتاپ آرزو میکنم معامله ی امروز سر بگیرد. ارزو میکنم امشب از شادی یک فروش موفق حرف بزنیم. آرزو میکنم ساعت ها تلاش و لبخند به نتیجه برسد.

آدمی تکرار همواره ی لحظه های بیم و امید است. من که اینجا نشسته ام، یک آرزوی دور تر، چند آرزوی نزدیک تر، مقادیر زیادی دلتنگی، چند مشت دلهره و بسیار بسیار عشق دارم.

چه معجونی، یک پر سیمرغ اضافه کنید، سایه ی هما را بر آن بیفکنید، چند گرم پوست درخت خون سیاوش به آن بیفزایید، با مقداری اشک شوق عاشق به معشوق رسیده .

ای داد، مرد جای دعوت ما برای فستیوال بهار معامله را سر بده. خیرش را ببینی الهی.

نقطه و نقطه و خط

تاريكي

همين كافي نيست؟