مثل آخرين تماس
من از آن آدم هام كه دوستت دارم را توي دلم نگه نميدارم. حسرت بغل كردن، ابراز دلتنگي يا بيان هيجان لحظه به دلم نيست. به عمو هزار بار گفته بودم دوستت دارم. بابا را صد هزار بار بغل كرده ام. خاله هايم را هم، دوستانم را هم. در خيابان، در ميهماني، من از آن آدم هام كه حسرت كاش ميگفتم به دلش نيست. اگر نگويم همه ي اينها از همه سلول هاي تنم بيرون ميزند. مثل ديشب كه ناهشيار و توي خواب بلند شده بودم، سر پسره را گرفته بود توي دستم، ناز كرده بودم، بوسيده بودم و بعد دوباره خوابيده بودم بدون اينكه متوجه باشم. انگار عشق ورزيدن بخشي از هويتت بشود، نمي تواني زير هيچ ادا و سياستي قايمش كني. امروز كه هورمون ها ولم كرده بودند و پي ام اس رفته بود هزار بار دور رنگ درخشان فنجان هاي جديد چرخيدم، براي آدم ها پيغام گذاشتم، نور كم رمق زمستانه توي خانه را ستايش كردم و به اين فكر كردم كه آدمي ادامه ي آدمي است.
البته که این تمام من نیست