مهربان با خودت
چه كابوسهاي بيهوده اي در من هست. چه ترس ها، چه ترديد ها. چه حفره هاي بزرگ و كوچكي. دستهايم زخمي، دستهايم خسته اند. حفره پر نمي شود. چقدر خالي در من هست.
چه كابوسهاي بيهوده اي در من هست. چه ترس ها، چه ترديد ها. چه حفره هاي بزرگ و كوچكي. دستهايم زخمي، دستهايم خسته اند. حفره پر نمي شود. چقدر خالي در من هست.
من دوستت داشتم.
بيشتر از همه ي آدمهايي كه تو را نمي فهميدند. بيشتر از خودت كه هميشه با خودت نامهربان بودي.
من دلتنگ تو هستم، بعد از دو سال، در سالگرد آن روز كذايي كه زنگ زدند و گفتند تو مرده اي بيشتر از هميشه دلتنگ تو هستم. اين حجم دلتنگي اما بزرگ تر از اين نخواهد شد. براي اينكه تمام مرا گرفته. همه ي لحظه هاي خوش و ناخوشم را. دلم تنگ توست. پرم از حسرت نبودنت.
نخست: دوشنبه رفتيم ديزني لند. تجربه ي عجيب قشنگي بود. هرچه خاطره ي خوش از كارتون ها، شخصيت ها و رنگ و لعاب كمپاني ديزني داشتم زنده شد. انگار براي يك روز تمام كنار كلي بزرگسال ديگر فرصت كني ذوق كودكانه داشته باشي. رنگ بود، رقص و نور و موسيقي بود و قشنگي. مثل خواب، كوتاه، شيرين. هيجان زده بودم.
سپس: امروز صبح رفتم بيمارستان كه جواب آزمايش ها را بگيرم. يك جراحي كوچك دارم. بزودي. كمتر از قبل ترسيده بودم.
در ميانه: امشب آن شبي است كه عمو توي خواب سكته ي قلبي مي كُند و مي رود، براي هميشه. دومين سالگرد. دلتنگم.
ياد آور: سفر زنده مي كُند، اميد مي بخشد. بيماري دلهره آور است. مرگ عزيزان فرساينده. گيجم.
پيش رو: دوباره به ديزني لند باز خواهم گشت. بعد از عمل، قبل از يكي از بزرگ ترين تصميم هاي زندگيم. اميدوارم.
آن روي سكه: دلم برايت تنگ شده عمو. آن عروسك بزرگ ساليوان از كارتون شركت هيولاها يادت هست؟ پشت ويترين ديديمش، بيست و چهار سالم بود. گفتي بخريم، مال تو باشد. تو چقدر از همه ي چيز هايي كه خواستي مال من باشد عزيز تر بودي. دلتنگم.
آدمي: فلافل و دوغ پيدا كرديم، جايي در شلوغي شانگهاي. دلم براي همه ي عكس هايي كه نمي شود برايت فرستاد گرفته. دلتنگم.
آخر: در گريزم، از خودم. غم است اين دلتنگي.