سر صبحانه گريه ام گرفتم. همانطور كه بعض و لقمه با هم توي گلو گير كرده بود زدم زير گريه. بلند، گلوله گلوله، از ته دل. خانه خالي بود از آدمها. نشسته بودم روي صندلي چرخان و يكجوري گريه مي كردم كه انگار كسي مرده، خودم مثلاً، يا چيزي در من. دلم كِدِر است، ذهنم كِدِر است و غمگينم، حتي بعد از گريه ي به بانگ بلند. 

سالگرد عقد

امروز سه سال تمام مي شود كه نامش در شناسنامه ي من است. دوست داشتن هاي دو سويه همه چيز زندگي را شفاف تر مي كند. دنيا همانطور تلخ و شيرين پيش مي رود اما كسي هست كه هر صبح بغلت بگيرد، سه سال ، بي وقفه، هميشه. 

از هر روايت فرازي

چنگ زدن به اكنون هميشه نجاتم داده. فرقي نمي كند غلبه ي هورمون هاست يا برانگيختگي هيجانات فرو خورده. هر بار يادآوري لحظه حال ناگهان من را از آن سياهچاله ي عميق بيرون كشيده. زندگي كوتاه است. گاهي بي آنكه حواسم باشد تكرار مي كنم. زندگي ارزشمند و كوتاه است. 

مي توانم تا ابد از تو بنويسم

عمو هميشه برام ميخوند:

يكي مرغ بر كُه نشست و بخاست 

بر آن كُه چه افزود و از آن چه كاست؟

من آن مرغم و اين جهان كوه من

چو رفتم جهان را چه اندوه من؟

 فكر ميكرد وقتي بميره آب از آب تكون نميخوره. اشتباه ميكرد. وقتي ميميريم در جهان آدمهايي كه دوستشون داريم چيزهاي زيادي ناپديدميشه. يك جاي خالي بزرگ پر نشدني، يك زخم عميقِ خوب نشدني. جهان ديگران نه، جهان ما دگرگون ميشه. دو سال و نيم قبل جهان امن من كسي رو كم نداشت. فكر ميكردم مرگ از عمو دوره، دوست داشتن همچين خاصيتي داره، چطور ممكنه كسي اينهمه نزديك،اينهمه عزيز، يك روز نباشه؟ انگار توقع داشته باشي عشق آدمها رو ابدي كنه. اما يك عصر زنگ زدند و پرسيدند تو بردار زاده ي رضايي ؟ رضا مرده. همينقدر سهمگين، سرد، شوك آور. زير پاهام به لحظه خالي شد و انگار ديگه هرگز پر نشد. مرگ خاصيت زندگيه، ميدونم كه هر كسي ميشناسم، من، هر كسي من رو ميشناسه و هر چه زنده س روزي تموم ميشه اما دونستن از درد فقدان كم نميكنه. دلم براش تنگ شده، دلم براش تنگ ميشه، دلتنگي به تنم چسبيده انگار، سنجاق شده به جانم. چطور ممكنه مرده باشه؟

براي اينكه من هم خسته ام از شنيدن و شنيده نشدن

براي تا اين اندازه شنونده ي بدي بودن، تا اين اندازه همدلي نداشتن، تا اين اندازه اجتناب از اندوه ديگران تلاش هم مي كنيد يا استعداد ذاتيه؟

همه حق دارند عاشق باشند

يك رابطه ي خوب كيفيت زندگي شما را بشكل واضحي بهبود ميبخشد. اصلاً مگر زندگي چيزي جز رابطه اي عاشقانه، خانواده، چند تايي دوست داشتن و در حالتي ايده آل روابطي در صلح با سايرين است؟ به آدمها نگوييد اشكالي ندارد اگر تنهايي، تنهايي مشكل غم انگيزي است. به هر قيمتي نمي شود پرش كرد اما گفتن اينكه همينطور كه هستي خوشحال باش دردي دوا نمي كند. منصفانه نيست كه حتي مهلت غُر زدن را از اين آدمها بگيريد.

جنون خواستن

كه بچسبي به نشانه ها به اميدي، آرزويي، طلبي. وقتش نيست كه دنيا با همه ي ما كمي مهربان تر باشد؟