عمو هميشه برام ميخوند:
يكي مرغ بر كُه نشست و بخاست
بر آن كُه چه افزود و از آن چه كاست؟
من آن مرغم و اين جهان كوه من
چو رفتم جهان را چه اندوه من؟
فكر ميكرد وقتي بميره آب از آب تكون نميخوره. اشتباه ميكرد. وقتي ميميريم در جهان آدمهايي كه دوستشون داريم چيزهاي زيادي ناپديدميشه. يك جاي خالي بزرگ پر نشدني، يك زخم عميقِ خوب نشدني. جهان ديگران نه، جهان ما دگرگون ميشه. دو سال و نيم قبل جهان امن من كسي رو كم نداشت. فكر ميكردم مرگ از عمو دوره، دوست داشتن همچين خاصيتي داره، چطور ممكنه كسي اينهمه نزديك،اينهمه عزيز، يك روز نباشه؟ انگار توقع داشته باشي عشق آدمها رو ابدي كنه. اما يك عصر زنگ زدند و پرسيدند تو بردار زاده ي رضايي ؟ رضا مرده. همينقدر سهمگين، سرد، شوك آور. زير پاهام به لحظه خالي شد و انگار ديگه هرگز پر نشد. مرگ خاصيت زندگيه، ميدونم كه هر كسي ميشناسم، من، هر كسي من رو ميشناسه و هر چه زنده س روزي تموم ميشه اما دونستن از درد فقدان كم نميكنه. دلم براش تنگ شده، دلم براش تنگ ميشه، دلتنگي به تنم چسبيده انگار، سنجاق شده به جانم. چطور ممكنه مرده باشه؟