برای اینکه یک تکه از قلبم را کندی

سه سال پیش این موقع سپردنت دست خاک. من اونجا نبودم، حتی نشد برات سالگرد بگیرم. امسال کباب سفارش ندادم عمو، جاش به نیتت یه پولی دادم برای کمک به ساخت یه مدرسه. راضی باش، خب؟ لااقل اونجا هدیه قبول کن، اینجا که قبول نمی‌کردی عزیزم. دلم خیلی برات تنگ شده. هنوز یادت بغض میشه به گلوم، اشک میشه گلوله‌گلوله می‌چکه از چشمام. 

شیرین

قنادی‌ها بسته‌اند. برایش کیک شکلاتی درست کردم، برای روز تولدش که فرداست. از خودش بپرسی مناسبت‌ها مهم نیستند. قرار بود برای من هم مهم نباشند، باز دیدم یک چیزی ته دلم وول می‌خورد. کیک بدک نشد، خانه را اما به گند کشیدم. وقت همزدن شکر و کره همه چیز پاشید این‌طرف و آن‌طرف. همین قصه بعد همزدن مخلوط اصلی تکرار شد. جز آنهمه کثیفی مجبور شدم همه‌ی کف و صندلی‌ها را دستمال بکشم. بوی ضد‌عفونی‌کننده دتول خانه را برداشته. تازه شکلات و شکر برای معده خودم هم خوب نیست. پوست خودم را کندم، حالا یک وری و خسته در حالیکه بوی قورمه سبزی هم گرفته‌ام ولو شدم روی کاناپه. باتریم تند تند تمام می‌شود. انگار کوه کنده‌ام. آخر هفته دکتر گفت عفونت ندارم. حالا خیالم راحت است، نمیترسم گیر بیفتیم توی قرنطینه. 

عزیزانمان

آنچه نجات بخش، تسلی‌گر و آرام‌کننده بوده کتاب‌هایم هستند. چه خوب کردم که لیست فرستادم و خواستم پستشان کننده. پناه امن‌تری نیست.

تمام روز با کد سلامت گلاویز بودیم، آخر شب بعد از آنهمه تماس، آنهمه مراجعه حضوری، آنهمه چنگ انداختن به مترجم و انگلیسی دست و پا شکسته یکی دو تا کارمند اورژانس دست از پا دراز‌تر برگشتیم خانه. ورودی مجتمع بزحمت راهمان داد، تعجب کرده بود چرا کد من کار نمی‌کند. از رمق افتاده بودم. یک دوست ندیده‌ی ایرانی توی گروه گفت فلان کد را اسکن کن، کردم. درست نشد. گفت فلان گزینه و فلان را بزن، زدم، درست شد، انگار نور پاشیده باشی به دلم بعد اینهمه دردسر. قرار بود صبح باز برویم پیگیری. داشتم ذوق می‌کردم که چند‌دقیقه پیش فهمیدم اطلاعات واکسن بروز نشده، به سیستم تست نوکلئیک هم وصل نیستم. دنیا شوخیش گرفته، جز این نمی‌تواند باشد.

آن دندانی که نادیده میگرفتم امروز افتاد کف دستم. کد سلامتم، همان چیزی که مجوز عبور و مرور و ورود به خانه یا هر جای دیگری است بروز نمی‌شود. اطلاعات تست دیروزم روی آن نیست، با اسکن کیو‌آرکد‌های ورودی اطلاعات واکسن و سلامتم را نشان نمی‌دهد. احتمالاً برای اینکه چند ماه قبل پاسپورتم را عوض کردم، تاریخش رو به انقضا بود. شرایط عجیب مضحکی است. صف های طولانی چند ساعته برای تست، مناطق پر ریسک، آدم‌هایی که تاکید می‌کنند غذا توی خانه داشته باشی و من که هر صبح روی یک اتفاق جدید چشم باز می‌کنم. می‌ترسم بیرون بروم و به خانه‌ی خودم راهم ندهند، نمی‌دانم کد را کجا درست کنم، نمی‌دانم به قرار دکتر آخر هفته می‌رسم یا می‌روم توی قرنطینه، نمی‌دانم با این کد بیمارستان راهم می‌دهد یا نه! همینقدر کمدی تراژیک است وضعم...

کم‌ترین

آن روزی که روی میز پذیرایی بالا آوردم چقدر خسته و ضعیف بودم. حالا نشسته ام این گوشه از خانه و چشمم به گلدان هاست. صبح تست داده‌ایم، ممکن است کل مجتمع برود توی قرنطینه و من به تعداد ساعت‌هایی که معده‌ام نمی‌سوزد خوبم. فکر کردن به باقیش عصبانیم می‌کند. دفتر را بسته‌اند. پمپ بنزین همیشگی‌مان را هم. مرکز خرید نزدیک کلاس هم بسته شده. امروز آب خریدیم، کمی سبزی، تخم مرغ و نان. مگر چقدر می‌شود سبزی و میوه توی خانه داشت، قد چند روز؟ اگر به وقت دکترم برسم باقیش مهم نیست. سریال. تماشا می‌کنیم، به اندازه همه تعطیلاتی که سر کار بوده وقت می‌گذرانیم و از این روزها هم می‌گذریم.

قصه‌ی نو

این چند‌روز فرصت کردم به زندگیم برسم، تا دیشب. دیشب دندان درد ظاهر شد. چند روزی زق‌زقی میکرد اما از دیشب سمت راست دهانم به‌درد جویدن نمی‌خورد. واکنش اولیه‌ام نادیده گرفتن است. خوب می‌شود اگر بدنم همراهی کند و انقدر بر‌علیه خودم بپا‌نخیزد.

برایت یک دسته گل زرد می‌آورم

چقدر حیف است که نمی‌شود به تو زنگ زد. برای خودم نمی‌گویم، چقدر حیف است که خیلی‌چیز‌ها را نمی‌بینی، نمی‌شناسی، دوست نخواهی داشت چونکه مرده‌ای. دلم برایت تنگ شده. به اندازه‌ی همه‌‌ی آدم‌هایی که امیدوار به دیدنشان هستم دلم برایت تنگ شده. آرزو میکنم یک روز مزارت را ببینم. دنیا حتماً آنقدر کوچک می‌شود که دوباره از نزدیک حرف بزنیم. حتی اگر تو نشنوی. آی عزیز از دست رفته‌ی در یاد مانده‌ام. 

یک صبح غیر‌بهاری

اینجا خانه را لخت و سیمانی می‌فروشند، بدون دیوار‌های کاذب، کف‌پوش، کابینت یا کمد. جای سرویس‌ها و آشپزخانه معلوم است اما باقی ترکیب دست خریدار و به سلیقه اوست. هم هزینه‌ی گزافی است و هم مصیبتی بزرگ برای همسایه‌ها. هر چند وقت یکبار یکی از واحد‌ها دکور کردن را شروع می‌کند. خانه از صدای کنده شدن زمین برای لوله‌ها یا دریل کاری کابینت‌ها می‌لرزد. صدای ده‌ها ابزار ناشناس، کوبیده‌شدن پتک، بریدن، لرزیدن، اوضاع عجیب آزار‌دهنده‌ی مداومی است. انگار مغزت را سوراخ کنند. حالا واحد بغلی و بالایی همزمان مشغول کار شده اند. درست از هشت صبح. الان ده و چهار دقیقه است، فایل ورد نیمه کاره ام، کتاب گوشه‌ی کاناپه، بقایای صبحانه‌ی روی میز، همه چیز را ول کرده ام و فرو رفته‌ام توی صندلی ایکیا که حتی کمرم را آنقدری که فکر میکردم پر نمی‌کند.

سوم

امروز سومین سالگرد ازدواج ماست. آنقدری انرژی ندارم که بیرون از خانه جشن بگیریم. کیک هم نداریم بر‌خلاف هر سال. با اینهمه خوشحالم که او در زندگی من است، باقی چیزها بی‌اهمیت و بی‌فایده هستند.

جای خالی مامان

اسپری را گذاشته‌ام کنار، نفسم تنگ نیست. شاید برای خاطر باران باشد، شاید هم فقط واکنش آلرژیکم کنترل شده. یک جور خواب‌آلوده‌ای تلاش میکنم با وضعیت موجود کنار بیایم و امیدوار بمانم که ظرف چند هفته بهتر می‌شود. آن چند هفته چقدر کش‌آمدنی بنظر می‌رسد. در این سه روز انگار اوضاع دو برابر سخت‌تر شده اما پوست من سه برابر کلف‌تر. گمانم برای این است که نمی‌ترسم. کنار هم نیامده‌ام، فقط می‌گذرد. دورترین برنامه برای یک روز بعد‌تر است. نه حتی یک هفته یا یک ماه.