آنطور كه مي گفتي من هستم
عمو
دلم برايت تنگ مي شود، در خواب هايم زنده اي، گريه ميكنم كه چرا زودتر خبر ندادي؟ انگار همه ي اينها بازي باشد. جدي است. چقدر حيف است كه نيستي. چقدر باور نكردني است.
عمو
دلم برايت تنگ مي شود، در خواب هايم زنده اي، گريه ميكنم كه چرا زودتر خبر ندادي؟ انگار همه ي اينها بازي باشد. جدي است. چقدر حيف است كه نيستي. چقدر باور نكردني است.
بوي دود گرفته اي و درد. طوري از دلتنگي حرف نزن كه انگار مي شناسيش. دلتنگي منحصر به فرد است. من كه از دلتنگي حرف بزنم، تو به دلتنگي هاي خودت فكر خواهي كرد. شايد عميق ترينشان، شايد آخرينشان. تعريف ما از دلتنگي متعلق به ما و دنياي ماست. در اشتراكي مختصر با دنياي سايرين. مي نويسي من دلتنگ تو هستم، كه مي داند او چه خواهد خواند؟ من دلتنگ كسي هستم كه مرده. همچنين آدمهايي كه گمان مي كردم مي شناختم. خيابان ها دور مي شوند، بچه ها قد كشيده اند. كساني مرده، كساني متولد شده اند. مگر چند فصل گذشته؟ بوي آتش گرفته اي، سياهي مانده به ذغال. بوي ليمو مي دهم، بوي بچگي و بي قراري. تو را شنيده اند، ما را گوش كرده اند، دلم؟ يك گلوله آتش، يك مشت صدف لب پريده. به آنها بگوييد من اينجا نيستم، هيچ كس نيست. بوي درخت مي دهي، بي ريشه، خشك.
دلم هيچ چيز ديگري نمي خواهد، نه سفر طولاني، نه برگشتن به ايران و ديدن آدمها، نه چند روز تعطيل كه در خانه باشد بي تماس كاري و مزاحمت. هيچ.
هيچ كسي اولويت هايش را براي هيچ كس ديگري عوض نمي كند.
غول چراغ جادو نداري؟ آرزوي سفر دارم.
خواب هميشه راس ساعت مرا ميبرد. مثل بابا، كه هرگز از آن نمي گذرد.
من تو را دوست دارم. بشكلي پيوسته، بشكلي تشديد شونده، به غايت و كمال، دوست دارمت.
به صداي غلامحسين ساعدي گوش ميكنم، به روايتش از خودش. اپيزود اول از پادكست چنين شد. به دهه ي چهل تا پنجاه فكر ميكنم، به آنهمه شكوفايي و زيبايي در ادبيات. به آدمهايي كه بعيد است در نسل ما، نسل هاي بعد از ما، در اين آدمهاي در گريز از دستور زبان و با املاي ضعيف تكرار شود.
هميشه آني بوده ام كه زودتر خوابش برده، بيشتر وقت ها خيلي زودتر. امشب كه تماس تلفني با دوستي آنهمه به درازا كشيد از قاعده جا ماندم. ساعت دوازده و نيم شب است. خوابيده، گاهي پاهايش را تكان كوچكي مي دهد. نمي توانم تماشا نكنم. دلم ميخواهد نور گوشي را روي صورتش بيندازم، ميترسم بيدارش كنم. دوست دارم جزييات صورتش را ببينم، شكل خوابيدنش را. همانطوري كه او هر از گاه اداي خوابيدنم را در مي آورد و مي خندد. دلم مي خواهد بغلش كنم، بگويم دلم براي تو كه اينجا هستي هم تنگ مي شود، كاش كار كمتر بود يا من بيشتر به دردت ميخوردم. دلم براي خودم هم تنگ مي شود. خوابم گرفته، كاش كله ي صبح بيدار باش نزنم.
پياده روي كرده ام، آرايشگاه رفته ام كه نوك موهايم را بچيند. خوش و خرم برگشته ام و ناگهان دوباره سرگيجه و ضعف برگشته. حوصله ي غذا گرم كردن ندارم. مكمل هاي آهن بايد كمك مي كردند. چه مرگم شده؟
من سي و چهار ساله ام، متاهلم و دوستان زيادي هم دارم، اگرچه بواسطه ي سكونتم در كشور جديد از آنها دورم. اينها را گفتم كه تصوير مختصري داشته باشيد. اينجا براي مخاطب نمي نويسم. از سن و سال بيا به وبلاگ من هم سر بزن سالهاست گذشته ام. نظرات را تاييد نمي كنم، ارتباطم اينجا دو سويه نيست. اصلا دليل نوشتنم در بلاگفا همين سوت و كوري آن است. حياط خلوت ذهن، دفتري كه دست كسي نمي افتد، گم و گور هم نمي شود. اگر پي مخاطب هستيد پلتفرم هايي مثل اينستا، كانال هاي تلگرامي يا توييتر مناسب تر است. اينجا كنج خلوت آدمهايي شده كه به خوانده شدن اهميتي نمي دهند. براي من، روشي براي تخليه احساسات منفي، جايي براي غُر زدن يا بي ترس مضطرب بودن است. زندگي تر و تميزي دارم، در مجموع از روابطم، جايگاهم و وضعيتم راضيم. درگيري هاي ذهني يا حتي مشكلات سلامتيم چالش هاي مختصري است كه طي زمان حل مي شود. زندگي با من مهربان بوده. بالا و پايين هايي هست، مثل باقي آدمها از تجربه ي فقدان تا دوري و دلتنگي، احساسات كوچك و بزرگ بشري را تجربه ميكنم. اگر بخواهم حرف بزنم، كساني را دارم، اگر بخواهم سكوت كنم هم كسي در كنارم هست كه دوست داشتنش دل و زبانم را گرم مي كُند. گاهي مواجهه ام با اتفاقات واكنش هايي شديد و بي تناسب بهمراه دارد. نوشتن از شيوه هاي كارآمد من براي تعديل احساساتم است. دوباره خواني ذهنم را منطقي و ترس هايم را كم مي كُند. تمايلي به داشتن ديالوگ در همچين فضايي ندارم. به خودتان زحمت برقراري آن را ندهيد.
يك طوري احساس ضعف ميكنم كه انگار بدنم را از همه چيز خالي كرده اند. نتوانستم بمانم، نرسيده به كار تاكسي گرفتم و برگشتم. حالا گيج خوابم اما خوابم نميبرد. ياد همه ي وقت هايي ميفتم كه از كاري يا چيزي ميترسيدم و مطمئن بودم كه از پسش بر نمي آيم. ياد شب هاي امتحان فيزيك، واحد هاي اصول مهندسي، بي خوابي هاي تا صبح و حس گير افتادن. ياد طراحي صنعتي كه نميفهميدم يا آن روزي كه تصميم گرفتم مبحث انتقال حرارت را ياد بگيرم. كتاب را آنقدر خواندم، مساله ها را آنقدر حل كردم كه حتي فرمول هايي كه لازم نداشتم از بر بودم. با اينهمه به خودم اعتماد نداشتم. مثل همه ي اين ماه ها كه هي اهمال كاري كرده ام چون ميترسيدم بنشينم سر كاري كه ميدانم پر از گير و گره است. ميترسم شروع كنم. از مقاله ها، عدد ها، نا هم خواني ها. انگار همه ي ترس هاي همه ي نمي توانم هاي همه ي عمرم را جمع كرده باشي در يك چيز. ميترسم فايل ها را باز كنم، وسط جنگلي از داده هايي كه فراموش كرده ام گم شوم. اصلا ميترسم برگردم به ماه ها دلواپسي، حرص، مشغوليت ذهني.انگار وزنه وصل كني به دست و پاهام. جان ميكنم اما نمي توانم پاي كار باشم. چه مرگم است... چه مرگم است... چه به روزم آمده كه دست از جنگيدن كشيده ام. مگر نه اينكه كار را تا همينجا تنهايي پيش بردم؟ مگر از همه ي مراحل از همه ي سالها ي قبل خودم رد نشدم؟ چه مرگم شده كه همه ي اعتمادم به خودم از دست رفته؟ نه باوري، نه هيچ نه هيچ. خودت را جمع كن زن. اين حواس نامتمركز را مگر با هزار بدبختي هميشه به هر مصيبتي بود جمع نميكردي. خودت را پيدا كن، تا ابد كه نمي تواني فرار كني، حتي اگر همه ي ماهيچه هايت منقبض شوند، استخوان هايت درد بگيرند و دلت بخواهد آنقدر اشك بريزي كه تمام شوي.
بچه آنقدر قشنگ است كه دلت ميخواهد از پشت تصوير بغلش كني و ببوسي. يك جفت چشم سياه درخشان با مژه هاي بلند، موهاي نرم و نازك خرمايي بهم ريخته و خنده اي كه دندان هاي تازه جوانه زده اش را نمايان مي كند . يك و سال و چند ماهه شده. زمان بشكل حيرت انگيزي در گذر است. خبر نداريم كي مي شود رفت و همه را ديد. كاش زندگي با همه ي ما مهربان تر بود. كمي شبيه تر به برنامه هايمان، كمي قابل پيش بيني تر، عادي تر.
هر آدمی یک روزی می میرد.
هر آدمی یک جوری می میرد.
در این باره حرف نمی زنیم. اضطراب مرگ از چهار دغدغه ی اصلی بشر است. حتی باقی دغدغه ها یک جوری به مرگ وصل می شوند. جاودانگی، پوچی، تنهایی! روش های کلاسیکی مثل بچه دار شدن، خلق آثار هنری، تلاش برای رسیدن به شهرت و نام ماندگار یا حتی امیدواری در به یاد ماندن در ذهن عزیزانمان متداول ترین روش های غلبه بر هراس از مرگ هستند. امیدواری به این که بخشی از ژن ها ما توسط فرزندانمان به حیات ادامه دهند، یاد و خاطره مان در بخشی از تاریخ حفظ شود یا نام خانوادگی مان توسط اولاد ذکور باقی بماند شاید مگر کمی از این وحشت ناخودآگاه کم کنیم.
همه ی ما خواهیم مرد. چه پس از یک زندگی طولانی، چه در میانه ی سنی که توقع نداریم. چه ردی از ما به جا بماند، چه بسرعت فراموش شویم. بی مدرسه ای به ناممان، فرزندی از خونمان یا اثری مشهور که یادآورمان باشد. با دوست های بسیار، یا در تنهایی، در گمنامی یا شهرت. محبوب باشیم یا منفور.
فکر میکنم مرگ من ربطی به اضطراب خواهد داشت. نه اضطراب مرگ. همین ماهیت مستقل اضطراب. دلواپسی شبیه رشته ای نامریی به بی اهمیت ترین جزییات زندگی من آمیخته. یک روزی یک جور مربوط به همین داستان می میرم.
آنچه بیشتر از همه می خواهم یک سفر طولانی است. هفت یا ده روزه مثلا. آنقدر طولانی که دلت برای خانه تنگ شود. ولو شدن روی ملافه ی تازه عوض شده ی هتل بدون نگرانی از کوتاهی فرصت. صبحانه هر روز آماده باشد. شهر متفاوت، خوراکی های متفاوت، تفریحات جدید. دلم بیشتر از همه برای سنیا تنگ شده. خوب می شد حتی اگر برای دیدن گوانجو یا چنگدو می رفتیم. اولی این فصل از سال گرمای نفس گیر همیشگیش را ندارد، دومی قشنگی پانداها و کلی منظره ی تعریف شده است. فعلا همه ی اینها به نقشه های دور ناممکن شبیه است. آنقدر سرگرم کار ایران، کارخانه و حتی کار جدید شده که هفته ای یک روز خالی هم نداریم. گاهی فک مکنم کوله ام را بدارم و تنهایی بروم سفر. یک جای نزدیک حتی. مثلا هانگژو یا دوباره شانگهای. شانگهای همزمانی بینظیر رستوران های خوب خارجی با زرق و برق فراوان است. تکراری نمی شود، اگرچه مشکلی هم با تکرار ندارم. هوا برای مدت کوتاهی خوب خواهد ماند. باران های تند و سرمای مرطوب بزودی از راه می رسد. دلم سفر می خواهد، سفر واقعی، سفر طولانی.
بزودي توانايي گفتگو كردن را از دست خواهم داد. پست هاي وبلاگي نيمه كاره و ثبت نشده، توييت هاي درفت شده يا پاك شده. كپشن هاي اينستاگرامي كه ناگهان ميانه ي نوشتن رها ميكنم. حلقه ي روابط نزديك ترم هم در وضعيت بهتري نيست. وويس را سند نكرده پاك ميكنم، يك صفحه مينويسم، يك خط ميفرستم. مشكلي با آدمها ندارم، اعتمادم به كلمات را از دست دادم. براي حرف زدن خسته ام، توضيح دادن برايم طولاني و نيازمند بيان جزييات فراوان است. حس ميكنم تمام روابط انساني ما يك مشت سو تفاهم تمام نشدي است. همه چيز نيازمند گفتگوهاي طولاني است. گفتگو طولاني وقت و انرژي، حوصله و پذيرش ميطلبد. هيچ كدام را ندارم. حتي نگران بد فهميده شدن هم نيستم، فقط ميترسم صحبتي را شروع كنم كه ممكن است ناگهان در ميانه اش ميل به خاموش شدن داشته باشم.