به تو 23
نیکی،
گاهی فکر می کنم شانزده ساله ام. ماتیلدای رولد دال را تازه تمام کرده ام، هری پاتر هنوز یک مجموعه ی هیجان انگیز بی نظیر با سرانجامی نا معلوم است. آن پسره ی مو بلند الف، لگولاس در فیلم ارباب حلقه ها را دوست دارم و آینده یک واژه ی دور نامعلوم است. بعد از آن تابستان، چیزهای زیادی از سرم گذشته. تلخی ها را یادم هست، فقدان ها، شکستن ها، نا کامی ها و آن لحظه های درخشان خوشبختی. موفقیت های کوچک، آسودگی های بعد از تلاش های به ثمر نشسته، دوستی ها، عاشقی ها، سفر ها، کافه ها، کتاب ها. روزهای بارانی بی ترس از خیس شدن . روزهای دست های آدمها را در دست گرفتن، در اغوش داشتن، تجربه های کوچک منحصر به لحظه. سال از پی سال در سرم می گذرد و خورشید در سرم می تابد. نیکی، شادی حلقه ی کوچک زاینده ایست. به خاطره ای فکر کن که تو را گرم می کند. حلقه به روزهای دیگری وصل می شود. چیزهای بیشتری به یاد می آوری. مزه ها، مهربانی ها، خنده ها، غافلگیری ها، هدیه ها، نوازش ها. خاطره های برای بایگانی کردن نیستند. آنها را بیرون بکش، از نو به یاد بیاور، گرم بمان عزیزم.
البته که این تمام من نیست