به تو 23

نیکی،

گاهی فکر می کنم شانزده ساله ام. ماتیلدای رولد دال را تازه تمام کرده ام، هری پاتر هنوز یک مجموعه ی هیجان انگیز بی نظیر با سرانجامی نا معلوم است. آن پسره ی مو بلند الف، لگولاس در فیلم ارباب حلقه ها را دوست دارم و آینده یک واژه ی دور نامعلوم است. بعد از آن تابستان، چیزهای زیادی از سرم گذشته. تلخی ها را یادم هست، فقدان ها، شکستن ها، نا کامی ها و آن لحظه های درخشان خوشبختی. موفقیت های کوچک، آسودگی های بعد از تلاش های به ثمر نشسته، دوستی ها، عاشقی ها، سفر ها، کافه ها، کتاب ها. روزهای بارانی بی ترس از خیس شدن . روزهای دست های آدمها را در دست گرفتن، در اغوش داشتن، تجربه های کوچک منحصر به لحظه. سال از پی سال در سرم می گذرد و خورشید در سرم می تابد. نیکی، شادی حلقه ی کوچک زاینده ایست. به خاطره ای فکر کن که تو را گرم می کند. حلقه به روزهای دیگری وصل می شود. چیزهای بیشتری به یاد می آوری. مزه ها، مهربانی ها، خنده ها، غافلگیری ها، هدیه ها، نوازش ها. خاطره های برای بایگانی کردن نیستند. آنها را بیرون بکش، از نو به یاد بیاور، گرم بمان عزیزم.

ساعت پنج و سي و شش دقيقه صبح به وقت اينجا. زمان مناسبي براي بيدار شدن نيست. خروس خوان. از عادت هاي يك سال اخير، كه هيچ هم دوستش ندارم.

باراني

رسيده ايم به فصل بارندگي. تمام روز آسمان ابري است. بارش هاي تند، بارش هاي سيل آيا در هواي گرم و شرجي. باران كه نمي زند هوا مرطوب و چسبناك و سنگين است. باران كه مي زند تند، بي امان، با رعد و برق و باد و طوفاني. گاهي تبديل به سيل مي شود. اواخر خرداد تا اواسط تير پارسال يك ماه پيوسته باريد. دلت براي آفتاب تنگ مي شود، براي بيرون رفتن هم.

از نداشتن

هي با حسرت نگاه ميكنم به كافه كتاب هاي اينا

نقطه

دلم ميخواد بيام خونه مامان 

ميسوزد

از اين خشمي كه در خودم به خودم دارم هم خسته م. از اينكه ميخواهم كسي با من مهرباني كند، طوري كه هرگز خودم در حق خودم مهربان نبوده ام. شب شده ايم، ستاره اي نيست، نوري نيست، خورشيد را تمام كرده اند.

برگ سبز متمایل به زردی

نشستم به تولید محتوا برای سایت. حوصله و خلق و انرژی دارم، باید دید تا کی. اتاق کار پنجره ی قدی بلندی دارد رو به سبزی محوطه و ساختمان های روبرویی. این طرف خانه آفتاب گیر نیست. یک گلدان سفید مسطتیلی نزدیک پنجره هست که چند تایی بوته ی قد کشیده گوجه فرنگی دارد. نازک و بلند با برگ هایی رنگ پریده. آفتاب پنجره برای جان گرفتنشان رمق کافی ندارد. حتی وقتی پنجره به بزرگی یک دیوار است. روزهای ابری و بارانی شهر هم کم نیست. دلم برای آفتاب یا تابستان تهران تنگ نمی شود. آن گرمای تند و تن عرق کرده ی چسبیده به شال و مانتو دلتنگی ندارد. هوای خشک و بی رطوبت اما دلخواه من بود. شرجی و نم همیشگی اینجا که موهایم را وز، دیوارها را خیس و همه جا را مستعد کپک میکند چندان دوست داشتنی نیست. چرا اینها را می نویسم؟ همینطور بی هدف، محض گفتن.

فصل در فصل

پيراهن هاي بلند نخي، پيراهن هاي كوتاه رنگي، تابستان شلوارك هاي روشن، تي شرت هاي سفيد. ميوه هاي جديد، نوشيدني هاي تركيب شده با چاي سبز و بابِل تي. تابستان موهاي وز خورده در رطوبت، زن هاي چتر به دست فراري از تندي آفتاب. پوست هاي روشن، دست و پاهاي بلوري. سومين تابستان در چين. سومين تابستان دور از خانه. بدون آبدوغ خيار، دور از بابا، دور از خودم. تابستان اين هم بگذرد ها.

نقطه

چقدر امروز احساس تنهايي ميكنم

پهلوان پنبه

نشسته ام در برابر خودم. دلم می خواهد حرف بزنیم. از همه بیشتر در باره ی نشخوارهای بیهوده ی ذهنی که گاهی درد می شوند بین مهره های گردن، گاهی اسید می شوند و قُل می زنند در معده. آدمها آنطور که تو دلت می خواهد، توقع داری، آرزو می کنی، رفتار نمی کنند. تو هم همینطور. اهمیت داشتن و نداشتنش می شود آن مرزی که تو را از هیچ هل می دهد به دلهره های بی ریشه. گوش می کنی؟ خوب می شود اگر گوش کنی من عزیز.

دلم میخواهدت مامان

دیروز بین قفسه های یک فروشگاه اجناس خارجی چشمم به بسته ای آشنا خورد. نزدیک که شدم قلبم تندتر میزد و هیجان زده بودم. اول فکر کردم شباهت ظاهری است یا نوشته ها عربی هستند. فارسی بود. یک بسته بیسکوییت مادر با نوشته هایی به زبان مادریم وسط کلی خوراکی خارجی. تمام این دو سال به بسته های ماکارونی ایتالیایی، حبوبات ترک، بستنی های آلمانی، گوشت های استرالیایی، بسته های چیپس آمریکایی و حتی آنبات های سنگاپور زل میزدم و آه می کشیدم. چرا بین قفسه ی آنهمه مربا از اسپانیا یا توی یخچال کنار سمبوسه های مالزی رد پایی از ایران نبود؟ همه ی دنیا وارد این بازار شده درحالیکه ما جز سهم اندکی از بازار زعفران و بادام جای دیگری نبودیم. حالا آن بسته ی بی اهمیت بیسکوییت برای من حس نوستالژی کودکی همراه با حس دلپذیر آشنایی بود. عجیب و غریب. دلتنگ مامان شدم، دلم برای فرصت هایی که بازار ما از دست داده سوخت و لبخند زدم. همه ی اینها با هم، برای یک بسته بیسکوییت مادر با طعم نارگیل.

پ.ن: دیروز بسته را که دید به اندازه ی من تعجب کرد و لبخند زد. بعد پرسید چرا فقط یکی خریدی؟

ترش و شور

وقتي بخشي از يك فرهنگ و جامعه هستي متوجه تفاوت هاي ريز و درشت خودت با ساير جوامع نخواهي شد. بيرون از دايره ي آشنايي ها ناگهان تفاوت ها برجسته مي شوند. روزهاي اول از اينكه پاپ كورن ها شكري هستند، به تخمه و آجيل شكر مي زنند، باميه و نخود فرنگي خشك يكجور آجيل است و ماست و نان طعم شيرين دارد حيرت زده بودم. بعد ها متوجه شدم پسته هاي ترش و شور ما از نظر دوست آمريكايي زيادي اسيدي است. كاسه ي ترشي كنار غذا، ليمو عماني توي خورشت ها، آب ليمو و آب غوره اي كه به همه چيز اضافه ميكنيم و تمايلمان به ميوه هاي كال و ترش مثل گوجه سبز و چاقاله بادام شبيه هيچ جاي ديگري نيست. حتي تنقلات را ترش دوست داريم، لواشك، آلوچه، بستني با طعم قره قروت و ذغال اخته! تازه اينجا بود كه توجهم به اين جزييات جلب شد. به برش ليمو كه از تخم مرغ صبحانه تا روي استيك شام يا برش هاي ماهي سرخ شده دلم ميخواستش. حتي پفك با آن مزه ي غالب شور چيز رايجي در باقي دنيا نيست. اسنك هاي پنيري، غلبه مزه پنير يا باقي طعم ها را دارند جاي نمك. خيارشور هاي روسي و ايتاليايي ته مزه شيريني دارند و اجازه بدهيد از طعم بيخود سوسيس و كالباس حرفي نزنم. جايش اشاره ميكنم كه ما گوجه فرنگي را هم ترش دوست داريم، به آش كشك كه شور و ترش است يا سركه ميزنيم. سوپ را با آبليمو، سالاد را با انواع سس هاي ترش و غذا را با گرد غوره اي، سماقي، ليمويي چيزي ترش ميكنيم. نوشيدني محبوب سنتي مان دوغ هم ترش و نمكي است. توي منوي هيچ رستوراني، از عربي و يوناني تا ايتاليايي و فرانسوي اينهمه ترشي و شوري نيست. نزديك ترين تجربه شايد رستوران تركي باشد كه آن هم دوغ هاي بي مزه ( به ذائقه ما) دارد. ذائقه چيني شيريني، تندي و مزه خود غذاست. هيچ رستوراني روي ميز نمكدان ندارد. همانقدر كه ما به همه چيز زعفران ميزنيم اينجا خوراكي با مزه چاي سبز و لوبيا سويا هست. همينقدر دور، خيلي دور.

روزهاي تكراري

شش صبح روز تعطيل بيدار شدم، دو تا سرويس بهداشتي را شستم و سابيدم. رفتم سراغ رخت چرك ها و ماشين لباسشويي، ظرف هاي از شب مانده را شستم، خودم دوش گرفتم. ساعت نه و سيزده دقيقه است، افتاده ام روي مبل، با موهاي خيس. منتظرم صبحانه بخورد تا لكه هاي روي ميز را هم غيب كنم. ديشب دلم بهانه ي پدرم را داشت. امروز دلم ميخواهد دست هايم مشغول باشد، مغزم از كار بيفتد. 

به تو22

نیکی،

دیشب خبر مرگ مردی را شنیدم که آشنای کس دیگری بود و هرگز ندیده بودم. آنچه متاثرم کرد پدر بودنش بود. آن دو نوجوان که چشم انتظار بازگشتش از بیمارستان بودند. کرونا تبدیل به یک در مزمن و کهنه شده. داغ به آدمهایی که می شناسیم نزدیک می شود. میترسم چیزی شبیه دوره ی جنگ باشد. سالها بعد تر از هر کس پرس و جو کنی کسی را داشته یا می شناسد که در این دوران از دست رفته باشد. مرگ یک اتفاق حتمی است. جوان مردن، بیهوده مردن، ناگهان مردن برای آنها که بازمانده اند زخم عمیقی است. فکر میکنم هیچ کس به اندازه ی پدر و مادر ها از مردن نمیترسد. به این فکر نمیکنی که چه بر سرت خواهد آمد. حتی دلواپس آنچه دیگر تجربه نمیکنی نیستی. تمام دردت این است، کودکی که می ماند بی تو چه خواهد شد؟

وی

زندگی کردن با او، حرف زدن با او، سفر رفتن با او، بازی کردن کنار او ساده، قشنگ و لذت بخش است. کار کردن با او اما هیچ ساده نیست. همکار یا رییس خوبی نیست. کمالگرا، کم حوصله، ایراد گیر و متمایل به کنترل شرایط. بدون اینکه تصویر روشنی از آنچه می خواهد داشته باشد توقع دارد همه چیز را شست و رفته تحویل بدهی. سوال زیادی نپرسی، کمک لازم نداشته باشی، وقتش را برای جزییات نگیری و کار را هم بی عیب و نقص تحویل بدهی. برای دوام آوردن در گروهش یا باید خونسرد و مطیع باشی یا پر رو و با اعتماد به نفس. پی تاییدش نباشی، نگران نتیجه نباشی، مصلحت خوب و بد کار را خودت تشخیص بدهی و نتیجه را با اعتماد قوی به خودت ارایه کنی. اگر نقدت کرد با لبخند و آرامش از کارت دفاع کنی. من مسیر دوم را شروع کرده ام. قبل تر کارمان به بحث و جدل و قهر می کشید. نمی توانستم اولی باشم، دومی شدم. با توانایی نادیده گرفتن غر غرها و نقد های با ربط و بی ربطش. فکر میکنم این رفتارش شکلی از واکنش برون ریزی اضطرابش در کار است. همزمان دو تجارت بی ربط و وقت گیر را پیش میبرد. فشار روانی و مسئولیت هر دو با خودش است. مسئولیت های شرکت ایران هم هنوز هست. یکی را لازم دارد که بخشی از کار رابگیرد و بگوید تو برو پی باقی.

ستاره ي شمالي من بودي

عمو،

درستش اين بود زنده باشي، زنگ بزني بپرسي كه خوشبختم؟ بگويم بله. بپرسي كه از انتخابم راضيم؟ بگويم بله. ملالي نيست جز دوري. كباب نخوردن و كمي هم درد معده. دلم برايت تنگ شده، براي آن شكلي كه مي گفتي هر چه شد هستم. آنچه شد نبودنت بود.  دلم برايت تنگ شده عمو.

غر بزنیم

همینطور که در اتاق وسطی نشستم و تلق تلق تایپ میکنم همسایه ی بغل دستی در حال دریل کاری است. دو ماه بیشتر است که خرده کاری های دکور خانه را تمام نکرده اند. خانه های نو ساز علاوه بر دردسر گرفتگی لوله و نم دادن دیوار به لطف مصالح بی کیفیت، مصیبت سر و صدای بنایی همسایه ها را هم دارد. خانه ها در چین بطور معمول لخت فروخته می شوند. بدون دیوار، بدون رنگ و کابینت و حمام یا سرویس بهداشتی. همه ی اینها را صاحبخانه به سلیقه خودش پیش می برد. اینطوری است که ممکن است یک یا دو سال بعد سکونت شما همسایه بغل دستی تازه کاشی کاری و نصب کابینت هایش را شروع کند. اینکه چقدر هزینه ی دکور میکنند بستگی به این دارد که خانه اجاره ایست یا برای سکونت صاحبخانه. اگر اجاره ای باشد همه چیز را به ارزان ترین شکل ممکن سر هم می کنند. برای همین ما الان در خانه ی چهار اتاق خوابه ی یک منطقه ی خوب با اجاره ای بالا هر روز یک مشکل تاسیساتی جدید داریم. خانه ی کوچکتری پیدا نکردیم که هم جایش پرت نباشد و هم خودش نوساز. خانه های قدیمی تر آنقدر کثیف هستند که قابل سکونت نباشند. خانه ها مبله اجاره داده میشوند اما وسایلی که صاحبخانه میخرد هم عموما ارزان و بی کیفیت است. جز تخت باقی چیزها را عوض کردیم. با اینهمه دیوار هر دو سرویس بهداشتی نم کشیده چون پیمانکار احمق به خودش زحمت عایق کاری نداده. روز اول لوله ی خروجی ماشین لباسشویی هم گرفته بود. کابینت ها حداقلی هستند، ارتفاع روشویی ها کوتاه است و تراز نیستند، برای همین آب روی لبه هایشان جمع می شود. سینک ظرفشویی زشت و بی کیفیت، کوچک و بدون سینی کناری است. همان هم هفته ها آب میداد. خانه چهار اتاق خواب دارد اما آشپزخانه کوچک است، آنقدر که یخچال فریزر آمده توی هال! از روز اول پیمانکار رفته و آمده تا خرابکاری هایش را ماست مالی کند. مضحک آنکه وضعیت خانه اجاره ای در چین همین است. یعنی کسی به خودش زحمت وسیله خریدن برای خانه ای که متعلق به خودش نیست نمی دهد. تا وقتی اجاره نشین هستند با همان حداقل ها سر میکنند و خانه یکجور خوابگاه است. حتی خانه های بزرگ را چند نفره اجاره می کنند. اصلا یکجوری همه چیز سمبل شده که کفریت کند. توری پنجره ها آنقدر درشت هستند که کارایی ندارند. کف پوش ها صدا میدهند، قرنیز ها بلند می شوند، تشک مزخرف تخت را بیرون انداختیم. گاز رومیزی پت پت میکند و همین روزهاست که تلویزیون مزخرف را هم عوض کنیم. یک مجموعه از بی کیفیت ترین مصالح ساختمانی ممکن در چین. خود خانه در منطقه ی قشنگی است. به فروشگاه مواد غذایی که دوست دارم نزدیک است. کل منطقه نو ساز و دلباز است. خانه ویوی سیصد درجه دارد با پنجره های بزرگ. یک دیوار همین اتاقی که در آن نشسته ام سراسر شیشه است. آسانسورها اختصاصی هستند و فقط به واحد خودت باز میشوند. فضای بیرون در و جلوی آسانسور را در اختیار داری، مثل خانه ی تک واحدی. بین تو و همسایه راه پله ها فاصله انداخته اند و امکان دسترسی برای غریبه نیست. دو تا تراس سرپوشیده دارد که یکی را رختشوی خانه کرده اند. آن یکی  که بزرگ تر است منظره ی قشنگی دارد رو به شهر و یک کانال آبی. با یکی از بزرگ ترین پارک های شهر پنج دقیقه فاصله داریم. تا مرکز شهر ده دقیقه راه است. از کارخانه هم دور نشده ایم. منظره ی آشپزخانه رو به رودخانه است. حتی سرویس بهداشتی پنجره های بزرگ دارد. محوطه مجتمع بزرگ، سرویس و نگهداری آن مناسب و امنیت و نگهبانی و مدیریت عالی است. همه جا دوربین های مدار بسته هست و ساختمان امکانات خوبی دارد. استخر، باشگاه ورزشی، مسیر دویدن. خلاصه آنکه از یک محوطه سازی قشنگ و لوکس وارد می شوی، در ورودی ساختمان نگاهی به خانه ی در حال دکور طبقه همکف می اندازی که با بهترین مصالح و به قشنگ ترین شکل رو به اتمام است. سپس به طبقه ی هفدهم میرسی، به خانه ی خوش منظره ات که صاحبخانه ی خاک بر سر خسیس به بدترین شکل ممکن تحویلت داده. بیرونش دلبر، داخلش دل آزار. چه میدانم شاید معجزه ای شد و همینجا یک واحد سالم قشنگ پیدا کردیم.

شب شده

ميتواني دست بيندازي به تنم و آن گلوله ي پر گره سياه را بيرون بكشي؟ 

تا دوام بياورم

از خودم بسيار بيش از آن چه تو از خودت با خبري مي دانم.

يك خسته از سوپ

كمي ورم معده دارم ولي الودگي به هليكو باكتر ندارم. داروي خاصي هم استفاده نكرده ام اين مدت كه بتواند منجر به همچين چيزي بشود. خلاصه اش آنكه دكتر هاي چيني آنقدر سر شلوغ و كم حوصله اند كه نمي شود با آن مترجم كوچك جزييات چرايي و شد ت مرضت را بفهمي. پرسيدم جدي است؟ گفت نه. سه مدل قرص تجويز كرد با يك رژيم غذايي بدون مواد محرك و هر نوع ماده غذايي شيرين. در يك ماه گذشته سه كيلو وزن كم كردم و در دو هفته ي پيش رو قطعاً وزن بيشتري كم ميكنم.  خوب مي شود برگردم به روزهاي عادي. غذا كورسوي روشنايي من است.