و زندگي ادامه داشت

مدتي است كه صبح تا شب سر و كارمان با زيبايي است. با رنگ، طراحي، سفارش، يادگيري. فضاي قشنگي است، در تركيب با پاييز. همه چيز تازه، هيجان انگيز و كمي ترسناك است. اميد به اين داريم كه تلاش ها براي تجارت جديد ثمر بخش باشد. يكسره مشغوليم، بي فرصتي براي روزمرگي يا تفريح. ماه ها زمان ميبرد تا جا بيفتيم، شناخته شويم و به نتيجه برسيم. همزمان شركت ايران با چالش هاي جدي روبروست. از آن قسمت هاي زندگيست كه بايد با چنگ و دندان بجنگي با اين اميدواري كه بعدتر شادي رسيدن را خواهي ديد.

تاريك

مادرش مرد.

دو تايي پاي تلفن اشك ريختيم. چقدر جنگيد، چقدر بي فايده جنگيد. 

من معجزه ندارم

تنها هستم. بقیه رفته  اند نمایشگاه. قوز کرده ام پشت لپ تاپ و امیدوارم مراجعه کننده نداشته باشیم. فستیوال نیمه پاییز است. یکی از جشن های مهم در چین. کیک ماه هدیه می دهند، تبریک می گویند، دور هم جمع می شوند و فانوس ها و آرزوها را با هم هوا می کنند. خارجی ها چند تایی میهمانی داشتند که نرفتیم.  کیک ماه کادو دادیم و کادو گرفتیم. عجیب و غریب است، مناسبتی را تبریک بگویی که تا چند سال قبل حتی از وجود داشتنش خبر نداشتی. کیک ماه شبیه یک مهر بزرگ است. طعم شیرینی دارد با مغزی های متنوع. از آجیل ها تا لوبیا، شکلات، مارمالاد. می تواند کالای لوکس و گرانقیمتی باشد. تنوعی تمام نشدنی دارد و رنگ و اطوارهای جورواجور. بسته بندی های لوکس، رنگ های درخشان. می توانستم از همه ی اینها حس خوب بگیرم. قلبم اما فشرده ی شرایط دوستی در ایران است. دکترها مادرش را جواب کرده هاند. بغض سفت گلویم را چسبیده. روزهای پیاپی نخوابیده. صدایش را انگار از دور ترین جای جهان می شنوی. وحشت زده ی آن لحظه ام که پیام بدهد تمام شد. چقدر آدمی دور است از امکان تسلی دردهای عمیق.

خالق كاراكتر هاي شيرين

چطور ممكن است ميازاكي و دنياي استعاره ها و رنگ هايش را دوست نداشت؟ آن جهان پر جزييات جادويي كه حتي تلاش نمي كند قواعدش را به بيننده منتقل كند. بي توضيح و مقدمه ناگهان پرت ميشوي به بستري كه نمي شناسي. داستان هايي در ستايش صلح، عشق، دلسوزي. قهرمان هايي با ظاهر معمولي و قلب هايي بزرگ. اسطوره ها، نماد ها، استعاره ها. زرق و برق، جذابيت بصري و روايت گري شكوهمند. مخاطب ميازاكي كودكان نيستند. كارهايش را بايد با دقت تماشا كرد، نقد ها را خواند و لذت برد. 

...

معمولاً درخواست كردن برام راحت نيست. در همون دسته ي اگه بخواد خودش انجام ميده هستم. اگه دري به تخته بخوره و چيزي رو از كسي بخوام و انجامش نده تكرار نميكنم. عجيبه كه يه خواسته رو اونهمه تكرار كرده بودم. لابد از بس پيش پا افتاده بوده فراموش ميشده و از بس فراموش شده حساسيت برانگيز. گمون نميكنم ديگه ارزشمند باشه. انگار شوقت رو بگيرن. اينم از عواقب جدي شدن ماجراي رئيس و مرئوس.

آلوده به خواب

خيلي مي شود كه خواب تو را ببينم. در هفته ي گذشته دو بار. يك گوشه هستي. كم حرف، دور، كم رنگ. امروز صبح كه بيدار شدم دلتنگ بودم. دو سال زمان برد كه قبول كنم مردي. دو سال تمام. بعد از آن دلتنگي بود اما آميخته به حيرت نبود، همراه اندوه بود. براي آنكه رفته نبايد نوشت دوستت داشتم. دوستت دارم هنوز، اگرچه نباشي. 

بر می گردند

طی یک ماه گذشته دو دوست جدید پیدا کرده ام. در دومین دیدار  دختر اولی دو شیشه عسل طبیعی از کندوهای پدر شوهرش برایم آورد. گفته بودم معده درد دام، اصرار داشت عسل خالص درد را کم می کند. دیگری یک سبد گل آفتابگردن و ادریسی کنار شاخه های رز، به بهانه ی چاپ کاتالوگ تازه مان. هدیه دادن اینجا شکل بسیار متدوالی از ابراز دوستی است جعبه های میوه، کلوچه، شیرینی های سنتی یا سوغات شهر و روستای محل تولد. سیگار، مشروب، چای. یک چیزی باید باشد که تو بخاطر بیاوری دوستانت به تو اهمیت می دهند. من معمولا برای بچه ها هدیه میخرم. بزرگ تر ها را به شام دعوت میکنم، گاهی در خانه، گاهی بیرون. هر دو را دوست دارند. کم کم روابطم مستقل از دیگران شکل می گیرد. لابد وقتی برگردم ایران یک لیست بلند بالای معکوس دارم ار دوستانی که باید برایشان زعفران و رمیزی و کوسن ببرم. زندگی بشکل حیرت آوری از حرکت باز نمی ایستد.

كبود

كافيه به اندازه كافي شجاع باشي و بپري. قبل اينكه بغض تو رو ببلعه، قبل اينكه تو اشكات غرق بشي، قبل زخم خوردن، بيشتر زخم خوردن.