نخست: دوشنبه رفتيم ديزني لند. تجربه ي عجيب قشنگي بود. هرچه خاطره ي خوش از كارتون ها، شخصيت ها و رنگ و لعاب كمپاني ديزني داشتم زنده شد. انگار براي يك روز تمام كنار كلي بزرگسال ديگر فرصت كني ذوق كودكانه داشته باشي. رنگ بود، رقص و نور و موسيقي بود و قشنگي. مثل خواب، كوتاه، شيرين. هيجان زده بودم.

سپس: امروز صبح رفتم بيمارستان كه جواب آزمايش ها را بگيرم. يك جراحي كوچك دارم. بزودي. كمتر از قبل ترسيده بودم.

در ميانه: امشب آن شبي است كه عمو توي خواب سكته ي قلبي مي كُند و مي رود، براي هميشه. دومين سالگرد. دلتنگم.

ياد آور: سفر زنده مي كُند، اميد مي بخشد. بيماري دلهره آور است. مرگ عزيزان فرساينده. گيجم.

پيش رو: دوباره به ديزني لند باز خواهم گشت. بعد از عمل، قبل از يكي از بزرگ ترين تصميم هاي زندگيم. اميدوارم.

آن روي سكه: دلم برايت تنگ شده عمو. آن عروسك بزرگ ساليوان از كارتون شركت هيولاها يادت هست؟ پشت ويترين ديديمش، بيست و چهار سالم بود. گفتي بخريم، مال تو باشد. تو چقدر از همه ي چيز هايي كه خواستي مال من باشد عزيز تر بودي. دلتنگم.

آدمي: فلافل و  دوغ پيدا كرديم، جايي در شلوغي شانگهاي. دلم براي همه ي عكس هايي كه نمي شود برايت فرستاد گرفته. دلتنگم.

آخر: در گريزم، از خودم. غم است اين دلتنگي.