از شکایت های تکراری
تا یادم هست فیل را تکه تکه کرده ام و خورده م. هدف های سخت و بزرگ را شکسته ام به چیزهای کوچک و ذره ذره پیش رفته ام. دکترا اما یک دایناسور غول پیکر تمام نشدنی است. چاهی است که هر چه بریزی پر نمیشود. دستم از استاد راهنما کوتاه است، ماه ها و هفته ها پیگیری کرده ام تا به خودش زحمت بدهد و مقاله را بخواند. حالا جانم نمی گیرد بنشینم و اصلاحات را وارد کنم. شده است یک مسیر ابدی و تنبلی در همه ی سلول های تنم رسوب کرده. شاید هم ترس. بله درستش همین ترس است. مقاله را به فرمت در بیاور، منت راهنما را بکش و سابمیت کن، ریجکت شو، دوباره تلاش کن! تحلیل های آماری آزمون های آخر، به فرمت در آوردن فصول، مقاله ی دوم! ترم نهمی که می رسد،سنوات، مرزهایی که بسته است، دفاعی که دور است. تسلیم شدن شبیه موج دریا مرا به خود می خواند. هی زمزمه میکند رها کن، دست ها را بالا ببر و از همه چیز بگذر. بیا در نیستی غرق شو. آن وقتی که شروع میکردم خبر داشتم تمام پروسه ی تحصیلات تکمیلی چه قصه ی فرساینده ی سنگینی است. چه فکری کردم؟ لابد به خودم گفتم بالاخره یک طوری تمام می شود. خوش بحال اینهایی که بلدند و دلشان می آید صفر تا صد پایان نامه را بسپارند دست کسی و بعد با گردنی افراشته بروند و از چیزی دفاع کنند که حتی بلد نیستند. چند تایی شان همین ترم اخیر فارغ التحصیل شدند. یک جوری از همه چیز خسته ام که حاضرم یک پولی بدهم و خودم را راحت کنم اما تار عنکبوت کارم دورم تنیده و جز خودم توی این مرحله کس دیگری کار را پیش نمی برد. جز خودم؟ خودم هم زیر این بار له شده ام. آه خدای من، تنبل تر از آن شده ام که زندگی را پیش ببرم. زمان از من عبور می کند بدون اینکه احساس کنم در آن زندگی میکنم.
البته که این تمام من نیست