نیکی،

دیشب خبر مرگ مردی را شنیدم که آشنای کس دیگری بود و هرگز ندیده بودم. آنچه متاثرم کرد پدر بودنش بود. آن دو نوجوان که چشم انتظار بازگشتش از بیمارستان بودند. کرونا تبدیل به یک در مزمن و کهنه شده. داغ به آدمهایی که می شناسیم نزدیک می شود. میترسم چیزی شبیه دوره ی جنگ باشد. سالها بعد تر از هر کس پرس و جو کنی کسی را داشته یا می شناسد که در این دوران از دست رفته باشد. مرگ یک اتفاق حتمی است. جوان مردن، بیهوده مردن، ناگهان مردن برای آنها که بازمانده اند زخم عمیقی است. فکر میکنم هیچ کس به اندازه ی پدر و مادر ها از مردن نمیترسد. به این فکر نمیکنی که چه بر سرت خواهد آمد. حتی دلواپس آنچه دیگر تجربه نمیکنی نیستی. تمام دردت این است، کودکی که می ماند بی تو چه خواهد شد؟