روزهاي تكراري
شش صبح روز تعطيل بيدار شدم، دو تا سرويس بهداشتي را شستم و سابيدم. رفتم سراغ رخت چرك ها و ماشين لباسشويي، ظرف هاي از شب مانده را شستم، خودم دوش گرفتم. ساعت نه و سيزده دقيقه است، افتاده ام روي مبل، با موهاي خيس. منتظرم صبحانه بخورد تا لكه هاي روي ميز را هم غيب كنم. ديشب دلم بهانه ي پدرم را داشت. امروز دلم ميخواهد دست هايم مشغول باشد، مغزم از كار بيفتد.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 5:46 توسط مکث
|
البته که این تمام من نیست