هميشه آني بوده ام كه زودتر خوابش برده، بيشتر وقت ها خيلي زودتر. امشب كه تماس تلفني با دوستي آنهمه به درازا كشيد از قاعده جا ماندم. ساعت دوازده و نيم شب است. خوابيده، گاهي پاهايش را تكان كوچكي مي دهد. نمي توانم تماشا نكنم. دلم ميخواهد نور گوشي را روي صورتش بيندازم، ميترسم بيدارش كنم. دوست دارم جزييات صورتش را ببينم، شكل خوابيدنش را. همانطوري كه او هر از گاه اداي خوابيدنم را در مي آورد و مي خندد. دلم مي خواهد بغلش كنم، بگويم دلم براي تو كه اينجا هستي هم تنگ مي شود، كاش كار كمتر بود يا من بيشتر به دردت ميخوردم. دلم براي خودم هم تنگ مي شود. خوابم گرفته، كاش كله ي صبح بيدار باش نزنم.