چنان بي حواس

همانطور كه روي پنجه ي پا بلند شده بودم كه دستم به ته كمد برسد، صندلي زير پايم سر خورد و كوبيده شده به زمين. جاييم نشكست، خوش شانس بودم. كمر و مچ پاي چپم هنوز بعد از يك شب درد ميكند. كبودي روي كشاله ي ران و پهلويم هست و كوفتگي در تنم. اميدوارم ماجراي بعدتري نداشته باشد و همينجا تمام شود.

شب و روزگار

نمی ترسم.

گوش میکنی؟ نمی ترسم. دو روز است به این فکر میکنم که دست از ترسیدن کشیده ام.

سکونت

برای صبحانه شیر برنج دارم. یک کاسه غذای گرم همراه بوی دارچین تسلی بخش است. هوای چند روز اخیر شهر افت دمای مشهودی داشته. سوخت اینجا گرانقیمت و ارزشمند است. خانه گاز ندارد و هزینه ی برق هم حسابی بالاست. قرار است خانه را عوض کنیم که خب کار ساده ای نیست. زمین در چین در تصاحب دولت است و خریدار در واقع آن را بصورت مدت دار اجاره می کند. انواع مسکونی هفتاد سال و انواع املاک تجاری چهل سال در اختیار صاحبخانه هستند. انواع تجاری می توانند کاربرد مسکونی هم داشته باشند و هزینه خریدشان ارزان تر است اما گاز ندارند. کسی خبر ندارد بعد از اتمام این دوره چه خواهد شد اما حدس و گمان ها این است که با پرداخت مبلغی مدت تمدید شود. از آنجایی که زمین مالکیت خصوصی ندارد ساخت و سازها همگی تحت نظارت دولت هستند. تمام خانه ها چه برج های بزرگ و چه آپارتمان های چند طبقه بصورت مجتمع مسکونی یا کامیونیتی ساخته شده اند. کسی نمی تواند تصمیم بگیرد خانه اش را بکوبد و از نو بسازد. معمولا خانه ها تا پایان دوره های چهل یا هفتاد ساله باقی می مانند مگر اینکه دولت تصمیم بگیرد در فلان منطقه خیابان جدیدی بسازد یا فلان مجموعه را به مرکز خرید یا هر چیز دیگری تبدیل کند. در غیر اینصورت محله های قدیمی تر و مرکز شهر خانه ی نو پیدا نمی شود. از آنجایی که همه ی شهر ها در حال گسترش هستند و ساخت و ساز رونق عجیبی دارد با فاصله گرفتن از مرکز شهر به خانه های نو ساز میرسید. مشکل اینجاست که از تمرکز امکانات و دسترسی ساده به میوه فروشی، سوپر مارکت، ایستگاه مترو و غیره هم فاصله می گیرید. بعلاوه مناطق جدید بسادگی پر نمی شوند و رونق گرفتنشان زمان بر است. چرا؟ برای اینکه تعداد خانه از تعداد خانوار خیلی بیشتر است و علت اقبال عمومی به ساخت و ساز وجود خریدارانی است که پول اضافه شان را وارد بازار مسکن کرده اند و نه مصرف کننده واقعی. بعلاوه یک نکته مهم در تعیین قیمت خانه در چین مدرسه ها هستند. مدارس دولتی هر منطقه فقط بچه هایی که والدینشان در آن منطقه خانه دارند را ثبت نام میکنند و تعداد مدارس خوب شهر محدود است. به این ترتیب یکسری منطقه مشخص همیشه شلوغ و پر طرفدار می ماند و سایر امکانات هم دور و برش شکل میگیرند. پیچیده شد؟ هنوز مانده. اگر بخواهید از امکانات بهره ببرید و یک خانه ی تمیز چند سال ساخت برای اجاره پیدا کنید باید کفش آهنین بپوشید. به تجربه ی من نمی شود در خانه ای که قبلا یک خانواده چینی در آن سکونت کرده زندگی کرد مگر اینکه بیخیال باشید یا خانه را بخرید و بازسازی کنید. خانه ای که در آن ساکن هستیم متعلق به دوستمان است، قدیمی ساهت و کوچک است و دو سال قبل خریداری شده. با اینکه رنگش کردیم، همه ی وسایل والیه زندگی را نو خریدیم و مدت ها وقت صرف تمیز کردنش کردیم هنوز رد خانواده شلخته ی قبلش را دارد. خانه اجاره ای در چین مبله است. گمان نمیکنم دلتان بخواهد اجاق گازی که آشپزی چینی تمام دور و برش را چرب و چرک کرده تماشا کنید. چینی ها حساسیتی به لکه های روی کابینت، سرامیک های چربی گرفته یا جرم حمام ندارند. شما هم نمی توانید از صاحبخانه بخواهید مبل زهوار در رفته، پرده ی چرک یا یخچال کثیفش را برایتان عوض کنید. پس می روید سراغ خانه های نو که پیدا کردنشان دور و بر امکانات راحت نیست. فرض کنید یکی پیدا کردید. به مشکل شماره دو خوش آمدید. آشپزخانه در طراحی چینی بسیار کوچک است برای اینکه آشپزی مساله جدی نیست. وسایل خانه؟ اگر صاحبخانه خسیس نباشد و وسایل کهنه ی خودش را قالب خانه جدید نکرده باشد عموما اینها را دارید: یک کاناپه ی سه نفره ی خیلی ارزان و ساده، یک عدد میز تلویزیون، یک میز نهار خوری چهار نفره ی ایکیا. یخچال در کوچکترین سایز ممکن، گاز دو شعله، تخت چوبی ساده بی کیفیت. چرا خودمان وسیله نخریم؟ چون صاحبخانه جایی برای بردن وسایلش ندارد و خود شما هم براحتی برای خانه ی بعدی اسباب کشی نمی کنید. در واقع خرید برای خانه ی اجاره ای متداول نیست. طراحی های عجیب هم کم نیست. یکی در خانه ی صد و ده متری جا برای یخچال نداشته و یخچالش وسط پذیرایی است. یکی ماشین لباسشویی را گذاشته توی تراس و زیر باد و باران. یکی هم بود که ماشین لباسشویی را درست وسط پذیرایی جا داده بود و رویش پرده کشیده بود. خب با اینها کنار می آییم؟ نه به این راحتی. چینی ها عاشق اتاق هستند. خانه ی آخری که پسندیدیم چهار اتاق خواب، دو تراس بزرگ، دو حمام و سرویس بهداشتی و در عوض آشپزخانه ای کوچک با یک هال به اندازه خانه های یک خوابه ی ایرانی دارد. گرم و سرد کردنش راحت نیست، هزینه شارژ و برق و اجاره اش کم نیست ولی خب نو است، با کمی کنار امدن و تغییر کاربری اتاق ها جا دارد، توی محله ی خوبی هم هست. شاید بهتر است اجاره اش کنم و اتاق ها را بعد از باز شدن مرزها کرایه بدهم! شوخی میکنم ولی اینجا چیز متداولی است. یک دلیل زیاد بودن اتاق هم این است که خانواده ها با پدر بزرگ و مادربزرگ زندگی می کنند. چقدر نوشتم. دوست دارم یکجایی ساکن شوم که بشود صدایش کرد خانه.

زخم روي زخم

به بابا ميگفتم هر آدمي يك در دروازه دارد كه از آن رد نمي شودحتي اگر از هزار سوراخ سوزن ديگر رد شده باشد. يك حساسيت هايي هست شبيه جاي زخم، روي اينها نبايد دست بزني، داد آدمها در مي آيد حتي اگر ضربه به خيال خودت محكم نباشد. بابا هميشه ميفهمد از چه حرف ميزنم. داشتم برايش ميگفتم آن دراوازه ي رد نشدني من جانب ديگران را گرفتن است. آن حس تنها گذاشته شدن پنج ساله ام ميكند. اين كه فكر كنم آدم نزديكي مقابل غريبه اي مرا به هيچ فروخته. اينكه كسي كه انتظارش را داري مقابل آزار ديگري واكنش حمايتي كه ندارد هيچ، برود طرف آن ديگري را بگيرد. اينها قلبم را زخم ميكند، مچاله ميكند. 

بي ربطي تمام

يك گره هايي در روزهاي كودكيم هست كه با بغض به ياد مي آورم. اتفاق هاي بزرگ سهمگيني نيست اما براي يك بچه خيلي سخت بوده كه اينطور يادم مانده. امروز ياد يكي از همين گره ها افتادم و ناگهان گريه ام گرفت. بهانه گيري است، دلم تنگ شده. قيمت بليط يك طرفه ٧٥ميليون تومان است، جرات تنهايي رفتن و گير افتادن ندارم و رساله؟ سطل سطل خاك بر سر رساله كه بزرگترين پشيماني من همين دكتراست. زندگيم سمت و سوي روشن هم دارد اما در اين لحظه بر مدار از روشني گفتن نيستم. گردنم درد ميكند، عادت بيمار گونه به تلفن همراه دست هايم را به زق زق انداخته و خودم عصباني ترين اژدهاي نهفته ي عالمم. هواشناسي هم اعلام كرده يك سرماي جدي بي سابقه در راه است. همينجوريش بدون سرماي بي سابقه با ساختماني كه گاز ندارد و سرزميني كه سوخت را قيمت خون پدرش حساب ميكند و خانه اي كه پكيج و سيستم گرمايش از كف ندارد اتاقم شبيه يخچال طبيعي بود. خدا كُند لااقل برف هم ببارد و بشود سمت روشن ماجرا. اينجا از آن شهرهاي بندري و سبز مرطوب است كه زمستانش معمولاً دور و بر صفر درجه مي ماند. معمول البته مال قبل از قدوم مبارك ماست. از شروع پندمي تا طوفان و سيل و حالا هشدار سرما را تجربه ميكنيم اينجا. چه مي گفتم؟ برف ميخواستم.

از من

سالهاست كه نظرات را تاييد نميكنم. اين گوشه ي دور افتاده از بلاگفا براي خودم مي نويسم. شبيه به فكر كردن با صداي بلند، يكجور شنيدن خودم. غرض آنكه مي خوانمتان، فقط آدم گفتگوي دو سويه نيستم اينجا.

به تو20

نیکی،

تو را امن می خواهم. دوست دارم دلت به خودت قرص باشد، در وحشت از دست دادن و از دست رفتن نباشی. آرزو میکنم دلبستگی هایت امن و سلامت باشند، وارد روابط سالم و حقیقی شوی. اگر قلبت شکست زخم را تا ابد با خودت حمل نکن. کنار زده شدن کسی را بی ارزش نمی کند، پذیرفته شدن هم منشا ارزشمندی نیست. خودت را در قلب خودت دوست بدار و شایسته ی دوست داشته شدن ببین، عاقبت راهت را پیدا می کنی.

از شکایت های تکراری

تا یادم هست فیل را تکه تکه کرده ام و خورده م. هدف های سخت و بزرگ را شکسته ام به چیزهای کوچک و ذره ذره پیش رفته ام. دکترا اما یک دایناسور غول پیکر تمام نشدنی است. چاهی است که هر چه بریزی پر نمیشود. دستم از استاد راهنما کوتاه است، ماه ها و هفته ها پیگیری کرده ام تا به خودش زحمت بدهد و مقاله را بخواند. حالا جانم نمی گیرد بنشینم و اصلاحات را وارد کنم. شده است یک مسیر ابدی و تنبلی در همه ی سلول های تنم رسوب کرده. شاید هم ترس. بله درستش همین ترس است. مقاله را به فرمت در بیاور، منت راهنما را بکش و سابمیت کن، ریجکت شو، دوباره تلاش کن! تحلیل های آماری آزمون های آخر، به فرمت در آوردن فصول، مقاله ی دوم! ترم نهمی که می رسد،سنوات، مرزهایی که بسته است، دفاعی که دور است. تسلیم شدن شبیه موج دریا مرا به خود می خواند. هی زمزمه میکند رها کن، دست ها را بالا ببر و از همه چیز بگذر. بیا در نیستی غرق شو. آن وقتی که شروع میکردم خبر داشتم تمام پروسه ی تحصیلات تکمیلی چه قصه ی فرساینده ی سنگینی است. چه فکری کردم؟ لابد به خودم گفتم بالاخره یک طوری تمام می شود. خوش بحال اینهایی که بلدند و دلشان می آید صفر تا صد پایان نامه را بسپارند دست کسی و بعد با گردنی افراشته بروند و از چیزی دفاع کنند که حتی بلد نیستند. چند تایی شان همین ترم اخیر فارغ التحصیل شدند. یک جوری از همه چیز خسته ام که حاضرم یک پولی بدهم و خودم را راحت کنم اما تار عنکبوت کارم دورم تنیده و جز خودم توی این مرحله کس دیگری کار را پیش نمی برد. جز خودم؟ خودم هم زیر این بار له شده ام. آه خدای من، تنبل تر از آن شده ام که زندگی را پیش ببرم. زمان از من عبور می کند بدون اینکه احساس کنم در آن زندگی میکنم.

بماند از يلدا

تابستان كه بعد از ماه هاي پيوسته كار و دلتنگي و كلافگي رفتيم سفر شكل عجيبي از عذاب وجدان داشتم. اتفاقي با يك زوج آمريكايي آشنا شدم و مرد برايم گفت اسم اين حسي كه دارم احساس گناه بازمانده هاست. براي آن ها هم سخت بود كه در سفر باشند درحاليكه خانواده و دوستانشان درگير ويروس و بيماري مانده اند. تضاد عجيبي بود، حالت از سفر خوش است اما جرات نميكني از آن حرف بزني. ديشب به لطف يك دوست ايراني و همسر چينيش دور هم جمع شديم. هفت نفر بوديم، گوشه ي رستوران هتل نشستيم و تلاش كرديم با همان چند برش هندوانه ي بوفه ي غذا يلدا را زنده كنيم. عكس دسته جمعي مان اما هيچ كجا ثبت نشد. به ممنوعيت هاي ايران فكر ميكرديم، به مرزهاي بسته، وضعيت كادر درمان و به دلتنگي كه حباب بزرگي شده بود و ما را در بر مي گرفت. بلاتكليفي عجيب پيوسته ايست كه حتي با دنبال كردن پيوسته ي اخبار التيام نمي يابد. هي بايد به آدمها توضيح بدهي كه دلت پر ميكشد براي آمدن اما چين مرزها را بسته و اگر برگردي ويزاي كارت باطل مي شود. يك سال و چهار ماه پيش كه چمدان به دست راهي اين سرزمين شديم قرار بود هر چند ماه يك بار در رفت و آمد باشيم. براي فروردين سال قبل بليط داشتم، براي شهريور برنامه داشتيم. پدر و مادرم همين آذر ماه سال پيش اينجا بودند. ناگهان چه شد؟ بسياري چيزها... همه خارج از خواست و اراده ي ما.